|

ناصر عبداللهی ، صبح چهارشنبه 29 آذر 1385 در بیمارستان هاشمی نژاد تهران در گذشت .
آی جنوب مردی که در نسیم و شرجی رد گامهایت را پی کرد و در نگاه عمودی آفتاب گم شد اکنون با مادیانی سپید باز آمده عریان و بی نقاب ... سرشار از قصه های مهربانی و رنگین کمان با واژگانی از جنس ترنج از باغهای بی کلاغ تا جغرافیای جانت را سهیلی کند . پس بیاغاز شعر شاعرانه ات را چون کرشمه مهتاب ، آی جنوب ، شعر بلند نگفته در قاب ...

امروز ساعت 9:30 تالار وحدت برای تشیع پیکر مرحوم ناصر عبداللهی رفتم ... تصور نمی کردم که یه همچین جمعیتی بیاد ... ولی ناصر اونقدر در دل مردم جا داشت که این همه عاشقانش برای تشیع پیکرش بیان ... خود من شخصا خیلی به ناصر عبداللهی علاقه داشتم ... در میان این همه هنرمند کم بود امثال ناصر عبداللهی ... خواننده ای ساده و پاک و دوست داشتنی که از عشق خودنش به دل می نشست ... ساعت 10 بود که مراسم شروع شد ... خانواده مرحوم عبداللهی هم حضور داشتند و همچنین خواننده ها و آهنگ سازان و مسئولان از جمله : قاسم افشار - امیر تاجیک - فرمان فتحعلیان - سعید شهروز - فرزاد فرزین - چنگیز حبیبیان - حمید خندان - سید جواد هاشمی و ... ناصر رحیمی ابتدا با فلوت قطعه طعنه ناشنیده رو اجرا کرد تا اشک از چشمان دوستداران ناصر سرازیر بشه ... بعد خواننده ها و مسئولان در مورد ناصر صحبت کردند ... چنگیز حبیبیان با خواندن قطعه عجب رسمیه یه حال و هوای دیگه به اونجا داد ... چقدر پسر ناصر شبیه پدرش بود ... امیدوارم که بتونه جا پای پدر بزاره ... در میان همه صحبت ها صحبت فرمان فتحعلیان نظر همه رو جلب کرد که گله داشت از شایعات در مورد ناصر ... می گفت ناصر حتی سیگار هم نمی کشید ... این چه صحبت هایی است ؟؟ ... بعد که پیکر مرحوم ناصر رو آوردند ، ترانه ای عشم تو ایمانم پخش شد ... و یا فاطمه و هوای حوا ... و پیکر مرحوم ناصر عبداللهی رو به بهشت زهرا برای غسل بردند و بعد هم به بندر عباس منتقل میشه ...
دل من یه روز به دریا زد و رفت ، پشت پا به رسم دنیا زد و رفت ... زنده ها خیلی براش کهنه بودن ، خودشو تو مرده ها جا زد و رفت ...
روحش شاد ، یادش گرامی ...



حالا تو نيستي . نه اينکه نباشي اما تمام و کمال نيستي . و گرنه تا دريا هست و شروه و شرجي و موجا موج صدايت که عطر عشق را مي پراکند ، هستي و در دل و ديده ما جا داري . حالا که با مرگ بي حساب شدي ... حالا که هر غروب تکيه بر شانه ي لنج مينشيني و با ساز و صدايت خستگي جاشوان و ماهيگيران بندر را به آب ميدهي . حالا که با دريا يکي شده اي و هر شب از موج و ماه ميتوان شنيدت . حالا که منتظريم که کي و کجا دوباره ميبينيم و ميشنويم تو را . ناصرياي بندر را . ناصرياي ايران را . ناصرياي خودمان را .
|